نیمکت های کنار خیابان بهتر از تو مرا می شناسند
عابران غبار و غریبی بیشتر از تو با من رفیقند
شهروندان شهر خموشان بهتر از تو مرا میشناسند
آنقدر چشم خود را نوشتم جای پای عبورت که دیگر
خط کشی های طول خیابان بهتر از تو مرا میشناسند
جای آن گندمین روی ماهت بس که بوسیده ام قرص نان را
مشتری های منظومه نان بهتر از تو مرا میشناسند
بس که این کوچه پس کوچه ها را بی قرار از قرارت دویدم
کودکان فرار از دبستان بهتر از تو مرا میشناسند
برگهای مرا در بدر کرد شب خزانی که بر من گذر کرد
رفتگرهای صبح زمستان بهتر از تو مرا میشناسند
میروم با عصای خیالی در پی رد پای خیالی
سمت آن ناکجایی که در آن بهتر از تو مرا میشناسند...!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:35 توسط علی سهیــــــــــــــلی s . s
|
شیشه پنجره را باران شست